خانه / مدخل / سروش اصفهانی، میرزا محمد علی

سروش اصفهانی، میرزا محمد علی

یکى از چند تن چَکامه‌سرایانِ تَراز نخست دربار قاجار، ملقب به شمس‌الشعراء (١٢٢٨-١٢٨٥)

هنوز هیچ مقاله ای برای این مدخل نوشته نشده است. علاقه مندان از طریق فرم زیر می توانند مقاله خود را ارسال کنند.

سروش اصفهانى، میرزامحمدعلى، یکى از چند تن چَکامه‌سرایانِ تَراز نخست دربار قاجار، ملقب به شمس‌الشعراء (١٢٢٨-١٢٨٥).

زندگی‌نامه

از زندگی او چیزى نمى‌دانیم جز آنچه سه تن از معاصران او وفا زواره‌اى* (متوفی ١٢٤٨)، طاهربن زین العابدین شعری اصفهانی ملقب به دیباچه‌نگار(متوفی؟ 1274) و مشترى طوسى (زنده تا ١٢٧٤)، درنهایت اختصار، و اشاراتى پراکنده که خود سروش در لابلای اشعار، از کودکى تا چهارده‌سالگى و کوچ او به اصفهان و پیوستن به مجلس درس سیدمحمدباقر حجةالاسلام شفتى اصفهانى* (متوفی ١٢٦٠) آورده‌اند. هر آنچه پس از این‌ها، در بیش از هفتادواند مقاله و مقاله‌گونۀ کوتاه و بلند تا روزگار ما به خامۀ اشخاص معروف یا کتاب‌سازان نامور و گمنام عرضه شده، جز مقدمۀ مفصّل و سودمند جلال‌الدین همایى* با عنوان «ترجمۀ حال سروش اصفهانى» در نود صفحه و مقدمۀ صد و بیست صفحه‌ای محمدجعفر محجوب بر دیوان سروش و مقاله‌اى از محجوب1 در مجلۀ سخن، دیگر مقالات به‌ندرت دارای نکته‌اى درخور توجه یا تحلیلى درست و استوار است. متأسفانه این داده‌هاى اندک نیز بیشتر تکرار مکررات، همراه با عباراتى سخنورانه و جاى‌جاى بافتنى‌هاى حجم‌افزاى و گاه گمراه‌کننده و شگفت‌آورند و اغلب هم فاقد ارجاع و استناد.2 کوته‌ سخن اینکه اگر نگارندۀ این مقاله مُجاز بود و بیم برخی اتهامات نداشت، به تلخیص «مقدمۀ» شادروان همایى، با افزوده‌هایى از مقدمۀ مصحح بر دیوان سروش اصفهانى بسنده مى‌کرد.

برپایۀ داده‌هاى وفا زواره‌اى که از بدو ورود سروش به اصفهان و حضور او در مجلس شفتى با او آشنا شد و میرزا ابراهیم طوسى خراسانى، متخلص به «مُشترى»، که شاگرد و راوى و کاتب دو نسخه از دیوان سروش بوده، و نیز ابیاتى چند از دیوان سروش، مى‌توان زندگی‌نامه‌اى کوتاه، اما نسبتاً دقیق عرضه داشت.

محمدعلى فرزند قنبرعلى فروشانى سِدِهى (شامل سه ده یا محلۀ متصل به یکدیگر: خُوزان، فُروشان، وَرنُوسفادران) اصفهانى (نخست متخلص به مُنشى و سپس سروش)، به استناد سال مرگ او در ١٢85، در ٥٧ یا ٥٨ سالگى، بایست در حدود ١٢٢٨ زاده شده باشد. پدرش، قنبرعلى، از روستاییان ــ و به تعبیر منابع آن عصر دهاقین ــ فروشان بود؛3 اما به دلایلى نامذکور از کشاورزى دست شسته بود و به تعبیر وفا «به شغل شنیع قصّابى» اشتغال داشت و «از آن کار کریه فقیرانه» روزگار مى‌گذراند.4 شایان ذکر است که همایى با آنکه عین نوشتۀ وفا را به‌طور کامل در پانوشت نقل کرده، متعرض اشتغال پدر سروش به قصابى نشده و هیچ توضیحى هم نیفزوده است. سروش خود نیز در قصیدۀ مشهورش، که به اقتفاى قصیدۀ «دندانیۀ رودکى»5 سروده، فقط به «دهقان‌گشتن» پدرش تصریح کرده و مدعى است «اگرچه خود نِیَم ‌اکنون زِجمله اَعیان/ ولى نِیاى من اَندر شُمار اَعیان بود»6 و سلسله‌نَسَب خود را به «امیر یار احمد نجم ثانى» از سرداران نامدار شاه‌اسماعیل صفوى مى‌رساند که در ترکستان «شهید» شده و نیاکانش را «پیشکار ملوک» مى‌خواند.7

وفا زواره‌اى در حدود ١٢٤٣ او را «طفلى خردسال و داراى جمال» وصف کرده8 و مى‌افزاید: به اقتضاى مُطاوَعَت از «شغل مزبور گاهى در مراتع دَوابّ با اَغنام محشور و زمانى به چربى فُضول دارالسَّلخ مُتَنَعِم و مَسرور بودى».9 او در سیزده یا چهارده‌سالگى، پس از مرگ پدر و تصاحب میراثش به توسط برادران بزرگ‌تر، به اصفهان آمد.10 چگونگى آشنایى سروش با شفتى به‌درستى معلوم نیست. به‌احتمال، بنابر اخبارى که از جایگاه علمى و اجتماعى و نیز مجالس شعر و حمایت او از اهل ادب و تفقُد و صِلات او به شعرا شنیده بود و با اتکا بر طبع شعر شگفت‌آورش به مجلس او درآمد.11 وفا زواره‌اى مى‌گوید: «… با آن احوال پریشان، شبنم‌آسا برخاسته، به هواى قُرب جَنابش رسید… و به واسطۀ استعداد ذاتى قصیده‌اى ــ با عدم سواد و خط… ــ چه رسد به تعلم و درک مراتب شعرى» نخستین چَکامۀ خود را در اصفهان (با مطلع: بر سپهر قَدَر دیدم بُرجِ دین گشته عَیان/ و اندر آن دیدم فروزان اخترى خورشیدسان)، در مدح شفتى برخواند که مایۀ اعجاب سخن‌شناسان و گویندگان حاضر در مجلس و قرب و منزلت او به دستگاه شفتى شد. دیباچه‌نگار که خود سروش را در اوایل ورودش به اصفهان (١٢٤٤) دیده بود، مى‌نویسد: از همان اَوان در کَنَف حمایت سید علامه درآمد و ضمن تحصیل علم در «مدرسۀ سید»12پیوسته در مجالس شعر او نیز حضور می‌یافت و با گوش هوش «از اسلوب معانى بِکر و مَضامین نَغز و زیبایی الفاظ و طرز اِنشاد» گویندگان بهره مى‌گرفت.13 وفا مدعى است: محمدعلىِ بى‌بهره از خط و سواد را به من سپردند تا بدو فنون شعر و ادب بیاموزم. یک‌سال‌واندى است از آموزش او مى‌گذرد. استعدادش در شاعرى شگفت‌انگیز است. قصیده‌هاى غَرّا مى‌سُراید و اگر در تربیت او چُنان‌که باید جدّ و جهد شود «از شعراى مشهور روزگار گردد».14

محمدعلى در آغاز شاعرى و پیش از ورود به اصفهان «مُنشى» تخلص مى‌کرد، و وفا مدعى است که «تخلص از حقیر دارد».15 دو نکته در اینجا گفتنی است، نخست اینکه در منابع سخنى خلاف خبر واحد وفا دربارۀ تخلص سروش نیامده؛ و دیگر اینکه در مآخذ، جز سروش مطرح در این مدخل، از چهار شاعر و هنرمند دیگر با تخلص «سروش» نام برده‌اند: ١. سروش اُرمَوى (خلیل افشار ـ قرن چهاردهم)، ٢. سروش اصفهانى (میرزارحیم مُذهّب ــ قرن سیزدهم)، ٣. سروش اصفهانى (میرزامحمدباقر…)،16 ٤. سروش بلخى، «از شعراى قرن دهم بلخ و معاصر نویدى…».17

سروش توانست در سه سال مُلازَمت کوتاهش با سید شفتی به قرب و اعتبار خود بیفزاید؛18 چندان که رشک رقیبان را برانگیخت19 و او را به شادخوارى و لاابالیگرى متهم کردند و نظر سید و برخى از اطرافیانش را از او بگرداندند؛ چُنان‌که نشانه‌هایى از این بى‌مهرى را در تعابیرى چون «شغل شنیع قصّابى، حشر با دَوابّ و اَنعام و اَغنام در مراتع، سَخافت گوهر و عدم اَصالت»، در نوشتۀ وفا هم، که چندى سمت معلمى او را برعهده داشت، مى‌توان دید؛20 اما سروش در قصیدۀ «دندانیه» این اتهامات را برساختۀ رقیبان مى‌شمرد و در مصراعى از آن به‌تصریح مى‌گوید: «خداى داند و پیغمبرش که بُهتان بود».21 استاد همایى، جز رشک رقیبان، مقام بلند شاعرى سروش، و آزاداندیشى او در برابر «حاشیه‌نشینان خشک‌مغز و مقدّس‌مآب» شفتى را زمینه‌ساز طرد او و ترک اصفهان (در ١٢٤٧) و اقامتش در گلپایگان مى‌داند.22

جزئیات رویدادهاى زندگانى سروش، از ترک اصفهان تا پیوستن او به درگاه ولیعهد، ناصرالدین‌میرزا، در تبریز به‌تفصیل در منابع تاریخى، و خلاصۀ آن به قلم همایى در مقدمۀ دیوان سروش اصفهانى و مقالۀ مصحح دیوان23 آمده است. در اینجا به آنچه در شناخت روند برکشیده‌شدن او انجامیده، برپایۀ نوشتۀ دیباچه‌نگار، که سروش را در اقامتگاه او، مدرسۀ سید، دیده بوده، بسنده مى‌شود. اقامتش در گلپایگان کوتاه بود. در 21سالگى به تهران آمد24 و در ١٢٥٠ همراه محمدمحسن میرزاى میرآخور (نوادۀ فتحعلى‌شاه که خود شاعر بود و «سلطانى» تخلص مى‌کرد) به تبریز رفت25 و به خدمت قهرمان‌میرزا، فرزند ولیعهد، عباس‌میرزا، پیوست و در نزد ملامحمدامین (شاعر دلسوز آذربایجانى) شاگردى کرد26 و قصیدۀ 120 بیتى او،27 در شرح و ستایش پیروزى‌هاى ولیعهد در خراسان و یزد و کرمان،28 جایگاه او را در دربار قاجار تثبیت کرد. پس از مرگ محمدشاه، در موکب ولیعهدش، ناصرالدین‌میرزا، به تهران آمد و در مراسم تاج‌گذارى او (١٨ شوال ١٢٦٤) اشعارى با مَطلع «اى تختِ شهنشاهى وى تاج کیانى / جاوید به این خسرو پیروز بمانى» سرود (از این اشعار جز دو بیت برجا نمانده) که در مَزاج شاه جوان مؤثر افتاد و تحسین حاضران را چنان برانگیخت که گویند قاآنى، شاعر تَراز اول دربار، دست‌ها از خشم برهم مى‌سود و پیاپى بیت را تکرار مى‌کرد.29 سروش در ١٢٧٠ به لقب «شمس‌الشعرائى» مفتخر گردید.30

خواندن «قصیدۀ سلام» در اعیاد و ایام رسمى برعهدۀ سروش بود. ناصرالدین‌شاه بارها صِله‌هاى پانصدتومانى و هزارتومانى بدو عطا مى‌کرد. در یکى از این جشن‌ها که به مناسبت میلاد على علیه‌السلام و مقارن با فتح سرخس و کشته‌شدن خان خیوه/ خوارزم در ١٢٧١ برپا شده بود، خبر فتح و آوردن سَرِ خان و کسانش به عرض شاه رسید و سروش قصیدۀ معروف خود را با مطلع «افسر خوارزمشه که سود به کیوان / با سرش آمد در این مبارک ایوان» سرود و شاه بیست‌هزار اشرفى طلا بدو عطا کرد.31 به گفتۀ علامه قزوینى «مطلع قصیدۀ فتح خیوه نام او را مُخلّد کرده است».32

در ١٢٧٢ به لقب «خانى» که از عناوین خاص اُمرا بود، مُباهى گشت و به گفتۀ دیباچه‌نگار «… هم‌اکنون مَلِک‌الشعرائى است به رسم و مستقل بر منصب».33 بااین‌همه تا زمانى که قاآنى زنده بود (١٢٧٠)، بر سروش تقدم و برترى داشت،34 زیرا افزون‌بر سابقۀ ورود قاآنى به دربار قاجار و جایگاه شعر و شاعرى او، تذکره‌نویسانى که متعرض شرح احوال او شده‌اند، به تحصیلات رسمى وى در علوم نقلى و عقلى تصریح کرده‌اند و گاهی عنوان «حکیم» بدو داده‌اند. تسلط بر زبان‌هاى عربى، ترکى و فرانسه را نیز باید بر برترى‌هاى او بر سروش افزود.35

سروش در دربار ناصرالدین‌شاه چندان منزلت یافت که گاه از ملازمان حضور بود و گاه در سفرها با تجملى شایسته همراه موکب شاه بود و اعتضادالسلطنه شرح حال او را، همراه با قصیدۀ «تائیۀ» او (با مطلع «خداى عزوجل را چو دید نتوان ذات / مسلم است که باید شناختن به صفات» در مدح پیامبر اکرم در یکى از شماره‌هاى روزنامۀ ملتى به چاپ رساند.36

سروش به رغم رَشک‌ورزى‌هاى رقیبان و بدسِگالى‌هاى تنگ‌نظران تا روز مرگ در اوج شهرت و قرین حرمت زیست.37 به گفتۀ همایى، او از اندک‌شمار سخنوران و هنرمندانى است که از هنر خویش در حد کمال کامیاب گشت و هیچ تلخىِ ناکامى نچشید.38

سروش از دو همسر خود چهار پسر و یک دختر و از اینان نوادگان دختر و پسر پرشمارى داشت. بیشتر آنان در حوزۀ شعر و ادب و سیاست و حکومت کم‌وبیش دست داشتند که نامورترین‌شان میرزا حسن‌خان رضى‌الملک (سروش ثانى) بود که طبع و ذوق لطیف را از پدر به ارث برده بود و چون پدر «سروش» تخلص مى‌کرد. از او، افزون‌بر قصایدى در مدح شاهان قاجار، غزل‌هاى لطیفى برجاى مانده است. میرزا ابوالقاسم‌خان، پسر دوم سروش، نیز شاعر و نویسنده بود و اشعار و نوشته‌هایش در روزنامه‌هاى رعد و ناهید چاپ مى‌شد و رُمانى هم به نام گل‌آقا، گل تاج داشت که حکایت از اندیشه‌هاى آزادى‌خواهانۀ او پیش از انقلاب مشروطه دارد و در روزنامۀ ناهید به چاپ رسیده است. نوادۀ شاخص سروش در روزگار ما على‌اصغر سروش، با تخلص «حِربا» به معنای آفتاب‌پرست، است که شرح احوال خاندان سروش را نگاشته و در مقدمۀ دیوان شمس‌الشعرا سروش اصفهانى به چاپ رسیده است.39

باورها

چُنان‌که از شرح احوال، اشعار و آثار بازمانده از سروش برمى‌آید، او بر مذهب شیعى امامیۀ اثناعشرى زاده شد و بر این مذهب سخت راسخ بود، چندان‌که سه اثر او، شصت بند، روضةالاسرار و اردیبهشت40 برپایۀ باورهاى شیعه‌مَدارانه‌اش تدوین شده و یکسره در مناقب و مراثى اهل بیت علیهم‌السلام‌اند. افزون‌براین‌ها مى‌توان این «نیک اعتقادى» را از کثرت قصاید او در مدح امام‌على علیه‌السلام41 و حضرت صاحب‌الامر عجل‌الله‌تعالى‌فرجه‌الشریف در قصایدى موشّح به نام آن حضرت42 و تأکید بر دفع دَجّال با ظهور او43 و نیز قصایدى در مدح دیگر امامان و و امامزادگان، ازجمله امام‌موسى‌کاظم و دخت او، حضرت معصومه علیهماالسلام44 آشکارا دریافت. این باورمندى مخلصانه حتى در مطاوى مدایح شاه و درباریانش نیز مجال بروز یافته است.45

همایى این باورمندىِ بازتاب‌یافته در اشعار و آثار سروش را همان عقاید موروثى و دست‌نخورده و آموخته‌هاى آغاز کودکى او مى‌داند که از سطح باورهاى عوام تجاوز نمى‌کرد؛ بااین‌حال مقلّد خشک روحانیان عصر نبود و از گفته‌هایش هم مى‌شود گمان برد که در جوانى اهل عیش و عشرت بوده و احتمالاً به طاعات و عبادات چندان اهتمام نداشته بود:

اى برادر در ره طاعت سبک بایست رفت                  نه چو من بر خیره در طاعت گرانى داشتن

من توان اندر جوانى کرده ام در کار لهو                    عهد پیرى سستى است و ناتوانى داشتن

مهر حیدر ورز و مهر یازده فرزند او                           گر طمع دارى بهشت جاودانى داشتن

و با استناد به ابیاتى، چون:

خالى ز خلل شرع راستین است                  این است مرا راهِ راست این است

کژ مى نروم زان که راست بینم                    کژ مى نرود هر که راست بین است

به نظر مى‌رسد هرگز گرفتار شکوک و بحث‌هاى عقلى و جدلى متکلمان و متفلسفان نگشته است.46

محجوب، مصحح دیوان، برپایۀ اشعار سروش، مى‌نویسد: در شعر او به‌سبب نداشتن تحصیلات دیرهنگام و نامنظم در نزد اصحاب فقه و حدیث و ملازمت چندساله در دستگاه سید شفتى و فضایى مغایر با چون‌وچراهاى عقلى، نکات عمیق فلسفى و عرفانى و آنچه حاصل ملاحظات شخصى و توجه به سیر آفاقى و انفسى است، کمتر مشاهده مى‌شود و با اهل فلسفه و حکمت هم میانه‌اى نداشته و هرگاه مجال یافته، آنان را آماج طعن و ملامت ساخته است؛47 بااین‌حال، او خود، در چند سطر بعد، با استناد به برخى از اشعار او48 مى‌گوید: «ظاهراً سروش از کودکى به تجسس و مباحثه درباب مذاهب گوناگون علاقه داشته [؟!] و مدتى به فلسفیان گرویده و همین امر مایۀ دردسر او شده است». شاید «مطیع دیو» خوانده‌شدن وى و هجرت اجبارى او از اصفهان نیز با این مطلب بى‌ارتباط نباشد و این است آنچه شاعر خود در این باب اظهار مى‌دارد: چون من ایمان‌پژوه باش ز خُردى/ تات قَوى گردد از پژوهش ایمان …// گرچه ز کیش بحق، گروهى بدکیش/ رهبر من دیوسان بُدند به طغیان…// سخره ابلیس بودمى به همه عمر/ گر نشدى رهبرم خلاصۀ امکان…// مطیع دیوم خواندند سوى عالِم شهر/ خداى داند و پیغمبرش که بهتان بود …». مى‌توان حدس زد که سروش پس از آنکه به بداعتقادى منسوب شده… و او را به فساد عقیده متهم ساختند، این قصیده را سروده باشد.49 محجوب معتقد است که از این پس سروش دل با اهل حکمت و فلسفه صاف نمى‌کند و ابیاتى از این دست مى‌سراید: «بگیر مذهب جعفر نه مذهب سقراط/ درخت طوبى بشناس آخر از زَقّوم// به قول فلسفى ار عاقلى مشو مغرور/ که قول او همه دین را بود فساد و خلل …» و گاه پا از مخالفت با فلسفه فرامى‌نهد و به علم نجوم و تنجیم و منجمان هم مى‌تازد و در بیتى رعایت ادب و شرع را هم فرومى‌نهد و از استعمال واژۀ خلاف عفت «کشخان» نیز پرهیز نمى‌کند.50

دیگر پژوهشگران هم متعرض دین‌باورى و پرهیز او از مسائل کلامى و حِکمى شده‌اند، ازجمله میکده سروش را «فقط شاعرى با احساسات رقیق قلبى و مذهبى و متعصب به آیین پاک اسلام» مى‌شمرد که چون فرخى و منوچهرى و معزّى در پى «هیچ فلسفۀ تازه یا کهنه‌اى نبوده‌اند».51

در پاره‌اى از ابیات مثنوى اردیبهشت52 نشانه‌هایى از تعلق خاطر به ایران باستان به چشم مى‌آید. در این ابیات کوشیده تا گفتۀ دساتیر را، درباب ظهور دادگرى از دودۀ پیامبران عجم، با احادیث مربوط به امام عصر عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف هم سوى سازد:

به ساسان ز پیغمبران عجم               چنین آگهى داد بى بیش و کم

پدید آرم از تو یکى سرفراز                 که آب تو آرد به سوى تو باز

بداند کسى کش خرد راهبر               که آن کس بود مهدى دادگر

شعر و شاعرى

پیش از پرداختن به جایگاه شاعرى و سبک شعر سروش بایسته است به این پرسش پاسخ داده شود: چگونه کودکى «بى‌بهره از خط و سواد»53 در روزهاى نخست ورودش به اصفهان اشعارى بدین شیوایى و رسایى، به شیوۀ قدما، به‌ویژه خاقانى شروانى، مشتمل بر مضامینى بلند و زیبا مى‌سروده؟ در پاسخ به گمان مى‌توان گفت: او گرچه در زادگاهش، نه در مکتب و مدرسه، اما در مجالس تعزیت ماه محرم و دعا و إحیای ماه رمضان، نقّالى‌هاى قهوه‌خانه‌ها و انجمن‌هاى ادبى متداول تا روزگار ما،54 شرکت مى‌جسته و آنچه را مى‌شنیده به برکت حافظۀ نیرومندش به خاطر مى‌سپرده و به یارى طبع شعر خدادادش به تقلید از آن‌ها مى‌پرداخته و قصایدى مى‌ساخته است. وُفور نسبى اغلاط لفظى و مفهومى در اشعار نخستین او، حتى در اشعار دوره‌اى که از زمرۀ سخنوران تراز اول به شمار مى‌آمده است،55 این گمانه را استوار مى‌دارد.56

تنى چند از معاصرانش، در ارزیابى اشعار او، از سر حبّ و بغض، به افراط و تفریط درافتاده‌اند. سلطانى، مؤلف مقدمۀ شمس‌المناقب (صورت نخستین دیوان سروش)، مى‌گوید: در درازاى هزار سال شعر فارسى «چشم روزگار مانند آن سخن طراز چیره زبان ندیده».57 و دیباچه‌نگار با تعابیرى سخنورانه و قریب به اغراق او را چنین مى‌ستاید: «تمام دانشوران ممالک آفاق و بزرگ و کوچک حجاز و عراق را این قضیه مسلّم و متّفقٌ‌علیه عرب و عجم است که شاعرى به فصاحت و بلاغت فصحاى ترکستان و ماوراءالنهر، مانند این ادیب هنرمند و داناى سخن‌سنج ابدالدهر مشهودِ وَهْمِ یقین، و مُحاطِ خاطرِ گُمان خاطر نگشته، طبعى دارد بدان قدرت و بدان رشاقت که… تا عقل بیند، بفریبد و تا هوش یابد، برباید… و از اسلوب معانى بکر و مضامین نغز و زیبایى الفاظ و طرز انشاد … هم عقل مانده حیران از بحر موج خیزش/ هم طبع گشته عاشق بر شعر آبدارش…»؛58 ستایش‌هاى اغراق‌آمیز مشترى خراسانى، شاگرد و گردآورندۀ شمس‌المناقب نیز که از سر اعتقاد و حق‌گزارى به استاد نگاشته، نیاز به بازنویسى ندارد.59

به این ستایش‌ها باید خودستایى‌هاى شاعرانه و گاه غلوآمیز سروش را افزود که دأب و معمول اغلب شعرا ــ حتى سعدى و حافظ ــ بوده است؛ دعاوىِ گاه گزاف‌گونه‌اى که مى‌توان گمان برد یکى از موجبات برانگیختن رقیبان و موجد حس نفرت معاصران از او بوده است. براى نمونه، او چون شیفتگانش، خود را بر همۀ گویندگان «رفته و آینده» سر مى‌شمرد: «چنینم زبان سراینده داد / به از همگِنان رفته و آینده داد»؛ و «خسروا دانى که ایدون در خراسان و عراق / هیچ‌کس بر شیوۀ من شعر نسْراید همى»؛ «تا کس تواند از شعراى عراق و شام / هرگز یکى قصیده بیاراستن چنین ؟»؛ «یک بیت از این قصیده کسى گر کند جواب / ناشاعرى سروش، زنى گر ز شعر دم»؛ «ز مام هیچ سخنور نزاد تا ایدون / که از سروش نکوتر سخنورى کندا»؛ «منم شاعران را خداوند ازیرا / که هستم خداوند طبع سخنور»؛ «مسعود و عنصرى را ننهادمى خطر / گر بودمى به دولت آل سبکتگین»؛ «بودى اگر عنصرى کنون بنوشتى / بر سر هر بیت من که قال الاستاد».60

اما در برابر این ستودن‌ها، رقیبانش،61 خاصه رقیب سرسخت او، همایون بروجردى،62 تیغ انتقاد بر او کشیده و تهمت سرقت و انتحال بدو بسته و شعر او را فروتر از شاعرى کم‌آوازه، چون شهدى لرستانى/شهیدى بختیارى دانسته و پا فراتر نهاده و در هجو او شعر ساخته است.63 با نادیده‌انگاشتن ستایش‌هاى اغراق‌آمیز خود شاعر و شیفتگانش، و نیز کینه‌ورزى‌ها و دروغ‌پراکنى‌هاى رقیبانش مى‌توان نقد و نظر سخنوران و سخن‌شناسان معاصر او و ارزیابى پژوهندگان در شعر و ادب عصر قاجار را در این عبارت خلاصه کرد:

سروش یکى از بزرگ‌ترین چَکامه‌سرایان دورۀ بازگشت شعر فارسى از شیوۀ هندى به خراسانى است.64 او در پیروى از «طرز فصحاى قدیم» خاصه «فرخى سیستانى و امیر معزى نیشابورى»، چندان کامیاب بوده که گاه بازشناختن برخى از قصاید او از آن دو دشوار است65 و سعید نفیسى او را «تالى تِلو» فرخى خوانده66 و صفا او را از کسانى شمرده که سبک دورۀ بازگشت در قصاید او «به نهایت کمال» رسیده است و به تمام معنى سخن فصیحان سده‌های چهارم و پنجم را به یاد مى‌آورد67 و در روزگار خود از چنان شهرتى برخوردار بوده که در سفرنامه‌هاى اروپایی از او به‌عنوان «شاعر درجۀ اول دربار» نام برده‌اند.68

بااین‌همه، این سخن‌سنجان در بیان ضعف‌ها و لغزش‌هاى او نیز کوتاه نیامده‌اند. همایى تصریح مى‌کند: سروش در شاعرى سبکى تازه نداشت و مبتکر طرزى جدید و بى‌سابقه نبود و تنها هنر او در پیروى کم‌مانند از چکامه‌سرایان کهن در سبک خراسانى (با همان وزن و قافیه و واژگان آنان) بوده است و در پى این نقد و نظر، نام شمارى از شاعران را که سروش به «اقتفا، استقبال و جواب‌گویی» آنان رفته (با نقل ابیاتى از آنان) بدین شرح عرضه داشته: فرخى، امیر معزّى، رودکى، منوچهرى دامغانى، لامعى، عنصرى، ابوالفرج رونى، عثمان مختارى، ادیب صابر، انورى اَبیوردى، عَمعَق بخارایى، کسایى مَروَزى، مسعود سَعد، خاقانى شِروانى، ظهیرالدین فاریابى، عبدالواسع جِبلّى؛69 اما همایى، به تعبیر خود به «قضاوت عادلانه» روى مى‌آورد و تصریح مى‌کند که با این دست سخنان اغراق‌آمیز «موافق و هم‌داستان نیستم» و پس از عبارتى تحسین‌آمیز در باب «فصاحت و عُذوبَت الفاظ و قوت ترکیب و جَزالت اسلوب و طلاوت و طراوت بیان» او ــ که به گمان نگارندۀ این مقاله خالى از مبالغه نیست ــ در ذیل عنوان «مُسامَحات ادبى سروش از نظر نقدالشعر» به مواردى ازجمله:

الف) عدم رعایت یاء معروف و مجهول در قوافى برخلاف سنت قدما، مانند قافیه‌ساختن واژه‌هاى سپید و امید و نى / نِه که داراى یاء مجهوله‌اند با واژه‌هاى کلید و پلید و پهلوانى که داراى یاء معروف‌اند.70

ب) عدم رعایت قیاس صرفى و لغوى، مانند استعمال واژۀ «ایدون» که به معنى «چنین» است، در معنى «اکنون» و تسامح در معنى «بیجاده» و استفاده از کلمات برساختۀ عربى، مانند «استرخاص».

ج) ساختن جملات عربى نادرست به عربى، مانند «یا اَیُّهَا السُّکارى الصُّبح قد قَریبٌ».

د) استعمال نادرست فعل شرطى «استى»، مانند «اى نگار خلُّخى زلفین شهرآشوب تو / زاهدى را غارت و پرهیز را یغماستى».

ه) تشبیهات ناپسند و گاه مستهجن، مانند تشبیه «دل» شاه به «حُقّه» [وافور].

و) تکرار مضامین در یک یا چند قصیده.

ز) تصرف و تغییر و تبدیل نام ممدوحان، مانند «بوالمظفر مَلِک غازى خورشید ملوک / قهرمان شه [به جاى قهرمان میرزا] که کسى او را همتا نشود».71

دیوان‌بیگى نیز ضمن ستایش سروش در تقلید ماهرانه از استادان کهن، با ذکر نمونه‌هایى، به اغلاط دستورى او در استعمال افعال شرط و تمنى و تَرجّى اشاره کرده است.72

محجوب، مصحح دیوان او، هم در مقدمۀ دیوان و هم در مقالۀ خود در مجلۀ سخن، شعر او را مى‌ستاید و از جملۀ مثنوى او، اردیبهشت را «فصیح‌ترین و شیواترین منظومه‌هاى حماسى دوران قاجار، بل که تمام دوران‌هاى شعر فارسى» مى‌داند و «تَغزّل‌هاى بسیار لطیف و مضامین زیباى عاشقانۀ» او را تحسین مى‌کند و درباب مختصات لفظى و معنایى شعر او، به‌ویژه جزئیات تقلید او از شاعران سبک خراسانى، در بیش از ٥٠ صفحه، داد سخن مى‌دهد. بااین‌همه، اما از بازنمایى مُسامَحات لفظى و دستورى او، از سنخ آنچه در بالا آمد، چشم نمى‌پوشد73 و در نقد شعر او بر نکته‌اى انگشت نهاده که در دیگر نقد و نظرها مغفول مانده است؛ یعنى محتواى اشعار سروش:

«مدیحه‌سرایى بر اشعار او سایه افکنده، چندان‌که نیمى از اشعار او وقف ستایش اولیاى دین (پیامبر اکرم و خاندان پاک او) است و نیمى دیگر مدایح شاهان، شاهزادگان، وزرا، اعیان و رجال دربارى؛74 ازاین‌روى، همانقدر که بسیارى از مردم تا امروز، ستایش‌هاى او را درباب اولیاى دین مى‌ستایند، به عکس، بسیارى از آشنایان با تاریخ عصر قاجار نیز از مدایح او در ستایش کسانى چون محمدخان زنگنه، محمدقلى‌خان ایشیک‌آقاسى، … خاصه میرزا آقاخان نورى، احساس اشمئزاز مى‌کنند؛ گرچه سپس محجوب خود با استناد بر «حسب حال» خودنوشت قاآنى و خطابه‌اى از ملک‌الشعرا بهار و توجیهاتى چند، به تبرئۀ او و دیگر چکامه‌سازان آن عصر پرداخته است.»75

بااین‌حال، محجوب احتمالاً به جهاتى آگاهانه متعرض ناموجّه‌ترین و اشمئزاز انگیزترین قصیدۀ او در مدح مهد عُلیا نشده؛ مدیحه‌اى با مطلع «دو خاتونند شایسته یکى پیدا یکى پنهان / یکى بانوى این گیتى یکى بانوى آن گیهان»، که در آن با بى‌آزرمى، این زن معلوم‌الحال را، مصرع به مصرع و متقارناً، با دخت پیامبر اکرم ستوده است؛ گویى که از ستایش حضرت فاطمۀ زهرا سلام‌الله‌علیها به‌مثابۀ تشبیب و تغزّل در این قصیده بهره گرفته است؛ نمونه را:

یکى را زُمره حَوراء به خُلد اندر پرستنده           یکى را زُهرۀ زهرا به چرخ اندر بَرَد فرمان

یکى نازان بدو پوشیدگان پردۀ شاهى             یکى بالان بدو مستورگان دوده عدنان

یکى را فایده آمد فزون از سایۀ طوبى              یکى را مایده آمد بُرون از روضۀ رضوان76

سایۀ بلند مدیحه‌سرایى بر آثار او چندان است که افزون‌بر قصاید، حتى در مثنوى سراسر دینى ـ مذهبى اردیبهشت‌نامۀ77 او هم به چشم مى‌آید. در این اثر پس از گزارشى حماسى از غزوۀ بدر، به مدح شاه و میرزا یوسف مستوفى‌الممالک آشتیانى مى‌پردازد و سپس به گزارش غزوۀ اُحُد بازمى‌گردد،78 گویى مدیحه‌سرایى مَلَکۀ او شده بود.

آخرین نقد صورى بر شعر سروش تغییر نام ممدوحان است که گاهى قصاید او از اسلوب تناسب خارج مى‌شود، مانند قصیدۀ شمارۀ 9979 که آن را نخست در مدح قهرمان میرزا سروده بوده و سپس تبدیل به مدح ناصرالدین‌شاه گردانده، یا قصیدۀ ٤٤80 که نخست در ستایش على‌بن ابى‌طالب علیه‌السلام بوده و سپس با افزودن سه بیت بدان، آن را به مدح شاه بدل کرده81 و مواردى دیگر که در میان شاعران بى‌سابقه نبوده است.82

محجوب با نگاهى دیگر نیز سروش را به نقد کشیده و مى‌نویسد: او سخن‌گوى درباریان است و بى‌خبر از آنچه در آن روزگار به طبقات محرومى، چون او در کودکى مى‌رسیده، آرمان‌خواهانه مى افزاید: کاش مانند ملک‌الشعرای بهار تیغ زبان خویش را براى مصالح مام وطن از نیام برمى‌کشید.83

پیش از محجوب، میرزافتحعلى آخوندزاده/آخنداُف (همعصر با سروش) پس از چاپ قصیدۀ تائیۀ او در روزنامۀ ملتى، از این بیت قصیده «مُطاوَعان وى و پیروان عترت او / به معنى آدمیانند و ما بقى حشرات»، چندان برآشفته و خشمگین شد که «رساله‌اى» انتقادى تندى دربارۀ سروش و روزنامۀ ملتى تألیف کرد و در آن شاعر و ناشر را به باد اعتراض و ناسزا گرفت. او در این رساله،که همایى آن را رسالۀ سروشیه خوانده، افزون‌بر انتقادات سیاسى و اجتماعى، به‌لحاظ ادبى هم شعر او را «بد، داراى سَکته و یاوه‌گویى» دانسته، که البته از نگاه همایى (وبه روایت او، ملک‌الشعرای بهار هم) «انتقادات شعرى آخنداُف بر سروش خنده‌آور و علیل، و خفیف و ثقیلش جمله بى‌دلیل است!».84

ایرج افشار نیز ذیل معرفى دیوان شمس‌الشعرا، سروش اصفهانى، ضمن ستایش از «اصالت و زُبدگى هنر او در قصیده‌سرایى»، مدایح او را تلویحاً نکوهش مى‌کند: «… مدح امراى ظالم و دیوانیان بدسیرت و کسانى که … بسیارى از بدبختى‌هاى ایران از عهد آنان و ناشى از کارها و بى‌کارگى‌هاى آنان است».85

دو نکتۀ دیگر دربارۀ شعر سروش شایان ذکر است:

الف) احتواى اشعار او بر اشاراتى به رویدادهاى آن روزگار، مانند ترور ناصرالدین‌شاه به دست بابى‌ها، فتح خیوه، فتح هِرات، برقرارى دستگاه تلگراف، احداث خندق جدید و توسعۀ دارالخلافۀ تهران.86

ب) او در مقایسه با دیگر شاعران به‌ندرت به هجو پرداخته، و در منابع تنها هجو والى سنندج نقل شده است.87[87]

آثار

برپایه تتبّع و استقصاى دقیق همایی و محجوب در منابع اصیل و معاصر سروش، آثار برجاى مانده از او اینها است:

الف) دیوان قصاید و غزلیات. دیوان سروش را نخستین بار شاگرد او، میرزاابراهیم مشترى طوسى (بین سال‌هاى ١٢٧٠-١٢٧٤) گرد آورد و به خط خویش نوشت و نسخه‌اى دیگر از روى آن کتابت و به استاد تقدیم کرد. مشترى تصریح مى‌کند: «… و یقین دارم به غیر این دو دیوان [یعنى دو نسخه] هیچ‌کس از اشعار آن مرحوم ندارد، مگر اینکه دوهزار بیت از مناقب و مدایح ائمه که علیحِده نسخه کرده‌ام [و] به بعضى از مردمان پاک اعتقاد نسخه داده‌ام». از این عبارت به‌روشنى دریافت می‌شود که مراد از شمس‌المناقب (که در برخى منابع از آن نام مى‌برند) همین دوهزار بیت (مشتمل بر 69 قصیده) از سروش است که در مدایح و مناقب پیامبر اکرم و ائمۀ اطهار صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین سروده بوده و به همت مشترى و با مقدمۀ حسین قلى‌خان سلطانى کرمانشاهى، به سال ١٣٠١ چاپ شده و اکنون بخشى از قصاید مندرج در دیوان شمس‌الشعرا سروش اصفهانى با تصحیح و مقدمۀ محمدجعفر محجوب را دربرمى‌گیرد.88

شمار ابیات دیوان سروش (مشتمل بر قصاید، غزل‌ها، مُسمّط‌ها و ترکیب‌بند/ شصت‌بند) برپایۀ آنچه در چاپ مُصحَّح محجوب (مرداد ١٣٤٠) اِحصا و عرضه شده، ١٢٨٣٠ بیت است. این شمار با آنچه همایى در بهمن ١٣١٣، در این عبارت تخمین زده، بسیار نزدیک است: «دیوان سروش از آثار ابتدائى و نهایى او آنچه تا کنون به دست نگارنده افتاده و مدون شده، به استثناى مثنوى‌ها به سیزده‌هزار بیت بالغ نمى‌شود، و حال آنکه شعری اصفهانی مى‌نویسد: “دیوانش کمتر از بیست‌هزار بیت نیست … و اگر آثار سیزده سال آخر عمر او را نیز علاوه کنیم … از بیست‌هزار هم متجاوز خواهد بود”، اما نگارنده دیوانى از سروش که بیش از دوازده‌هزار و چندصد بیت باشد، تا کنون سراغ ندارد».89

ب) شصت‌بند. ترکیب‌بندى است در مرثیۀ عاشورا، داراى شصت لَخت (در ٦٦٠بیت). این مثنوى را نیز که به‌مثابۀ یک منظومۀ مستقل است، به نام ناصرالدین‌شاه و با دعا به او ختم کرده است:

اى دیده خون ببار که ماه محرم است                نزد خداى دیدۀ گریان مکرّم است

بى‌دیدۀ پرآب و نفس‌هاى آتشین                      گر لاف مِهر شاه زنى نامسلّم است

بر یاد نور چشم پیمبر ز آب چشم                     بالله اگر جهان همه دریا کنى کم است

بى‌شرم دیده‌یى که نگرید درین عزا                  خالى جهان از آن که دلش خالى از غم است

جایى که سرو قامت اکبر فتد ز پاى                   شرمنده باد سرو که سرسبز و خرّم است

بر صورت هلال درین ماه پرملال                        کاهیده جسمِ حیدر و پشت نبى خم است

موسى شکسته‌خاطر وعیسى فسرده‌دم          یوسف ز تخت سیر و سلیمان ز خاتم است90

یا ربّ معین ناصر دین پادشاه باش     او خلق را پناه و تو او را پناه باش91

 ج) روضة‌الاسرار. این مثنوى نیز در مقتل و مراثى سیدالشهدا علیه‌السلام است بر وزن بحر رمل مسدس محذوف/ مقصور (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) است و در ١١٥٩ بیت (که به سال ١٢٨٦ درمطبعۀ سنگى تبریز چاپ شده) و با این بیت آغاز مى‌شود:

دارم اندر دست خونین خامه‌یى                  تا که بنویسم مصیبت‌نامه‌یى

و در پایان مثنوى گوید:

شکر لله آن چنان که خواستم                     این مصیبت‌نامه را آراستم

دیدمش چون روضه‌یى پررنگ و بوى              روضةالاسرار کردم نام اوُى

دربارۀ این مثنوى دو نکته شایان ذکر است:

  1. به رغم تصریح سروش به نام روضةالاسرار، برخى مؤلفان روزگار ما آن را روضةالانوار ثبت کرده‌اند.92
  2. برخى متأخران در تشخیص وزن آن به خطا رفته و آن را از بحر متقارب دانسته‌اند، ازجمله دیباچه‌نگار دربارۀ این مثنوى نوشته است: «… تألیف مقتلى پیش گرفت و مصائب و سوانح جاریه دشت ماریه [کذا] را از روى احادیثى که با صحت مطابق است … چنان نیکو بپرداخت که با وصف آن که بحر تقارب بالخاصیه منشأ سرور و نشاط است، … چندان اسباب حزن و اندوه است که همانا … به زعم حقیر تا به امروز مقتلى و مصیبتى را بدین اثر و سوز، متقدمین موفق نگشته و…».93 و این خطا در نوشته‌هاى برخى مؤلفان پس از او تکرار شده است.

د) اردیبهشت/ اردیبهشت‌نامه. این مثنوى به وزن شاهنامۀ فردوسى، در بحر متقارب مثمن محذوف/ مقصور(فعولن فعولن فعولن فعول) است و سروش بر آن بوده که در آن سیرۀ پیامبر اکرم و دوازده امام را به نظم درآورد،94 اما ناتمام مانده است.95 دربارۀ نام کتاب در مآخذ اختلاف نظر هست،96 نوشته‌اند و تنها سند موجود دربارۀ نام این اثر دو بیت از همین مثنوى است:

کنم نام این نامه اردیبهشت                بیارایم او را چو خرّم بهشت97

سیم بخش بسراى ز اردیبهشت          به رُویت درى باز کن از بهشت98

اما بیت اول محتمل‌الوجهین است، یعنى هم مى‌توان اردیبهشت‌نامه را (با تقدم و تأخر ناشى از ضرورت حفظ وزن) نام آن پنداشت، یا چنان‌که همایى و محجوب استنباط کرده‌اند، اردیبهشت را نام آن دانست؛ ولى به قرینۀ بارز ذکر اردیبهشت در بیت دیگر، اردیبهشت مرجّح به نظر مى‌رسد. بااین‌حال، هیچ یک از این دو نام به وجه تسمیۀ این مثنوى که در سرگذشت پیامبر اکرم و ائمۀ اطهار است و وجه ارتباط مندرجات آن با این نام کمکى نمى‌کند و در هیچ‌یک از منابع و مآخذ نیز سخنى در این باره به میان نیامده است؛ در اینجا هم چند بیت از همین اثر به کمک مى‌آید. سروش ذیل عنوان «تفأّل به کتاب الهى براى ساختن نامه و آمدن این آیه به فال: اُسلُک یدَک فِی جَیبِک تَخرُج بَیضَاءَ مِن غَیرِ سُوءٍ»99 مى‌سراید:

گشودم چو از «ایزدى‌نامه» فال            که آرایم این نامه بى‌همال

به فال آمدم آیتى کش خداى               بفرمود با موسى پاک‌راى

بر آن دست خودرا به جیب اندرون         درخشان چوخورشیدآوربرون

چو برخواندم این فال فرخنده را             همى‌گفتم این جان رخشنده را

که این نامورنامه بر دست من              بتابد چو خورشید بر انجمن

کنم نام این نامه اردیبهشت                بیارایم او را چو خرم‌بهشت100

اما توجیه سروش نیز دلپذیر و موجّه نمى‌نماید و شاید برپایۀ همین تفأّل و سروده‌هاى او در این باب، عنوان بهشت یا بهشت‌نامه مناسب‌تر ومرتبط‌تر به نظر مى‌رسد تا اردیبهشت.

آنچه از این مثنوى برجاى مانده و در دیوان سروش به تصحیح محجوب چاپ شده، ٩٢١٩ بیت است که پس از ٧٨ بیت مقدمات (دربارۀ کتاب و مدح ناصرالدین‌شاه) با «گفتار در خلقت نور مصطفى علیه‌السلام پیش از آفرینش عالم» آغاز مى‌شود و با گفتار «فرستادن منشور حضرت به حکمران شام و هَوذَة بن على بزرگ یمامَه» (تا اواخر سال ششم هجرى) پایان مى‌گیرد؛ یعنى سیرۀ پیامبر اکرم نیز ناتمام مانده و به سرایش احوال دوازده امام نرسیده است.101

سروش از منبع خود در اخذ و نقل سیرۀ پیامبر و ائمه نام نبرده است؛ اما کتابى که بیش از هر کتاب دیگر با منظومۀ اردیبهشت نزدیکى و همانندى دارد، بخشى از حیات‌القلوب ملامحمدباقر مجلسى* است. محجوب با دقت شایان تحسینى، بخش‌هایی از اردیبهشت را با حیات القلوب در دو ستون مقابله کرده است.102 حاصل این مقابله حکایت از مطابقت شگفت‌انگیز این دو اثر، حتى در کلمات و جملات، است.103 محجوب اردیبهشت را «از فصیح‌ترین و شیواترین منظومه‌هاى دوران قاجار بل که تمام دوران‌هاى شعر فارسى» دانسته که سروش در آن کوشیده به پیروى از شیوۀ استاد طوس کمتر لغت عربى به کار برد.104

ه) ابیات متفرقه هزارویک شب: بخشى از اشعار کتاب الفُ لیلةٍ و لیلةٌ را سروش سروده است.105 علّامه قزوینى در مجلۀ یادگار نوشته: با آنکه شرح حال سروش در تذکره‌هاى عهد قاجار آمده «و آقاى جلال همایى استاد دانشگاه تهران نیز در شماره‌هاى ٣ و ٤ و٥ از مجلۀ یغما … شرح حال جامع شافى مبسوطى از او جمع کرده‌اند، ولى هیچکدام متعرض این نکته که یکى از آثار برجسته و مفید اوست، نشده‌اند و آن این است «که به فرمان بهمن‌میرزا، والى آذربایجان، دو تن از فضلا (عبداللطیف طَسوجى و سروش اصفهانى) متولى ترجمۀ متن الفُ لیلةٍ و لیلةٌ از عربى به فارسى شدند. ترجمۀ اشعار عربى این کتاب به سروش محول گردید «و او از عهدۀ این کار در نهایت خوبى که بهتر از آن تصور نمى‌شود، برآمد؛ به این معنى که به جاى اشعار عربى الفُ لیلةٍ و لیلةٌ، بعضى جاها برحسب مناسب سیاق، اشعار مشهور اساتید شعراى فارسى را درج گردانید و بعضى جاهاى دیگر، اشعار عربى کتاب مزبور را خود به شعر فصیح ملیح فارسى ترجمه نمود. بدین طریق این ترجمه فارسى الفُ لیلةٍ و لیلةٌ که به دست است، یک مخزن‌الاشعار بسیار نفیسى از بهترین و فصیح‌ترین اشعار فارسى شده است و اشعار فارسى این الفُ لیلةٍ و لیلةٌ فارسى به‌ مراتب عدیده از اصل اشعار عربى کتاب مزبور که اغلب اشعار سخیف عامیانه است، عالى‌تر و فصیح‌تر و بلیغ‌تر است».106

از این نوشتۀ علّامه قزوینى برمى‌آید که باید مطلب همایى، مذکور در نخستین جملۀ بند بالا، بى‌ذکر مأخذ، مأخوذ از نوشتۀ علامۀ قزوینى باشد که بعدها در زمان چاپ دیوان سروش، به مقالۀ پیشین خود (مندرج در مجلۀ یغما) افزوده است.

اما مؤلفان در حدود بیست اثر (اعم از مقاله، گزیدۀ اشعار، دانشنامه و دایرةالمعارف) که بعضاً از نامداران به شمار مى‌آیند، ازجمله ذبیح‌الله صفا مى‌نویسد: «از آثار معروف او غیر از دیوان قصیده‌ها و غزل‌ها و مثنوى‌ها، مجموعه‌هایى دیگر به نام ساقى‌نامه، الهى‌نامه، زینةالمدایح (مجموعه‌اى از مدایح خاندان رسالت) و یک حماسۀ دینى به نام اردیبهشت‌نامه به بحر متقارب در بیان احوال پیغامبر اسلام است».107 صفا از کتاب روضةالاسرار و شصت بند نام نبرده و اردیبهشت‌نامه را هم، به‌غلط، در بیان احوال پیامبر اسلام (ص) دانسته و حال آنکه «در سرگذشت و احوال حضرت رسول اکرم و دوازده امام علیهم‌السلام، مخصوصاً شرح غزوات … على علیه‌السلام …» است.108 دیگر مآخذ هم با ذکر ساقى‌نامه، الهى‌نامه، زینةالمدایح، و برخى از آنان هم، دو اثر، شمس‌المناقب و روضةالانوار را (احتمالاً به جاى روضةالاسرار و البته همه بى‌ذکر مأخذ) به شمار آثار او افزوده‌اند.109 دراین‌میان، آقابزرگ طهرانى نیز منظومۀ تحفةالوزراء محفوظ در کتابخانۀ ملک را از آثار او شمرده110 که کاملاً بى‌وجه و نادرست مى‌نُماید.

نمونه‌های ابیاتى از سروده‌هاى سروش در هزارویک شب (سه بیت پایانى داستانى منظوم به عربى و ترجمۀ فارسى آن‌ها):

فَخَرجنا مِن دارِنا جنح لَیل                  طالبین المُقامَ فِی بغداد

لَیسَ شىءٌ مِن الذَّخایرِ عِندی            دُونَها مُنحةٌ اِلى الصیاد

غَیرَ أنّی اُعطِیک مَحبوبَ قَلبی            فَتَیقَّن أَنّی وَهَبتُ فُؤادی

ترجمۀ سروش:

نماز شام برون آمدیم از بصره                        من و کنیزکِ من با هزارگونه خطر

همان کنیزک دلبند دلفریب این است              که دارم او را مانند جان همى در بر

به هدیه دادمش اینک ترا اَیا صیاد                  کدام هدیه که از جان بود گرامى‌تر111

و سه بیت دیگر از داستان مذکور:

دورى زِ بَرَت سخت بود سوختگان را               سخت است جدایى به هم آموختگان را

در هجر تو مرگ هم‌ نشینم بادا                     منظور دو دیده آستینم بادا

گر بى تو به کام دل برآرم نَفَسى                  یا ربّ نفسِ بازپسینم بادا112

/هادی عالم زاده/

 

منابع

آریانا دائرة المعارف، کابل: انجمن دائرة المعارف افغانستان، 1328- 1348ش.

آرین‌پور، یحیى، از صبا تا نیما، ج1، تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1357ش.

آقابزرگ طهرانى، محمد محسن، الذریعة الى تصانیف الشیعة، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی، بیروت: دارالاضواء، 1403/1983.

اعتمادالسلطنه، محمدحسن‌ بن علی، مرآة‌البلدان، چاپ عبدالحسین نوائى و میرهاشم محدث، تهران: دانشگاه تهران، 1367- 1368ش.

افشار، ایرج، « [دربارۀ] دیوان شمس الشعرا سروش اصفهانی»، راهنماى کتاب، سال 5، ش1، فروردین 1341.

بروگش، هاینریش کارل، سفرى به دربار سلطان صاحبقران: 1861- 1859، ترجمۀ حسین کردبچه، تهران: اطلاعات، ١٣٦٧ش.

بهار، محمدتقى، سبک‌شناسى، یا، تاریخ تطور نثر فارسی، تهران: امیرکبیر، 1373ش.

جابرى انصارى، حسن‌، تاریخ اصفهان و رى و همه جهان، [اصفهان]: حسین عمادزاده،[1322ش].

خیام‌پور، عبدالرسول، فرهنگ سخنوران، تهران: طلایه، 1368-1372ش.

دانشنامۀ دانش گستر، زیر نظر علی رامین، کامران فانی، و محمدعلی سادات، تهران: مؤسسۀ علمی- فرهنگی دانش گستر، 1389ش.

دین پرست، منوچهر، « سروش اصفهانی »، در دایرةالمعارف تشیع، زیرنظر احمدصدر حاج‌سیدجوادى، کامران فانی، و بهاء الدین خرمشاهی، تهران: نشر شهید سعید محبی، 1381ش.

دیوان‌بیگى، احمد، حدیقةالشعراء، چاپ عبدالحسین نوائى، تهران: زرین، 1364- 1366ش.

سروش اصفهانى، محمدعلى‌ بن قنبرعلی، دیوان، چاپ  محمدجعفر محجوب، تهران: امیرکبیر، ١٣40ش.

شعری اصفهانی، طاهربن زین العابدین، گنج شایگان، چاپ سنگی تهران 1272.

صفا، ذبیح‌الله، حماسه‌سرایى در ایران: از قدیم‌یترین عهد تاریخی تا قرن چهاردهم هجری، تهران: شرکت چاپ خودکار ایران، 1324ش.

صفا، ذبیح الله، گنج سخن: شاعران بزرگ پارسی گوی و منتخب آثار آنان، ج3: از فغانی تا بهار، تهران: ابن سینا، 1340ش.

فسائی، حسن بن حسن، فارسنامۀ ناصری، چاپ منصور رستگار فسائی، تهران: امیرکبیر،1367ش. فسائی

قاآنى، حبیب‌الله بن محمدعلی، دیوان، چاپ محمدجعفر محجوب، تهران: امیرکبیر، 1336ش.

قریب، عبدالعظیم و همکاران، دستور زبان فارسی( پنج استاد )، تهران: ناهید، 1401ش.

قزوینى، محمد، « وفیات معاصرین»، یادگار، سال 5، ش ١ و ٢، شهریور – مهر 1327.

قزوینى، محمد ، یادداشت‌های قزوینی، چاپ ایرج افشار، تهران: علمی، 1363ش.

کزّازى، جلال‌الدین، دُرّ دریاى دَرى، تهران: نشر مرکز، 1368ش.

محجوب، محمدجعفر، «سخنى چند دربارۀ شمس الشعراء میرزا محمدعلی خان سروش اصفهانى به مناسبت یکصدمین سال درگذشت او»، سخن، دورۀ 16، ش6، تیر 1345.

معلم حبیب‌آبادى، محمدعلى، مکارم‌الآثار، ج3، اصفهان: انجمن کتابخانه‌هاى عمومى اصفهان، 1351ش.

معین، محمد، فرهنگ فارسی، تهران: امیرکبیر، 1381ش.

میکده، عبدالحسین‌، «سروش اصفهانى»، ایرانشهر، سال3، ش ١٠، شهریور ١٣٠٤.

وفا زواره‌اى، محمدعلى، تذکرۀ مآثرالباقریه، چاپ حسین مسجدى، اصفهان: سازمان فرهنگى تفریحى شهردارى ، ١٣٨٥ش.

هدایت، رضاقلى بن محمدهادی، مجمع‌الفصحا، چاپ مظاهر مصفّا، تهران: امیرکبیر، 1336- 1340ش.

هزارویک شب، ترجمه از الف لیلة و لیله، ترجمۀ  عبداللطیف طسوجى تبریزى و محمدعلى‌ سروش اصفهانى، چاپ محمد رمضانى، تهران: کلاله خاور، ١٣١٥ش.

همایى، جلال‌الدین، تاریخ اصفهان، مجلد هنر و هنرمندان، به کوشش ماهدخت‌بانو همایى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ١٣٧٥ش.

همایى، جلال‌الدین، « سروش اصفهانی»، یغما، سال 1، ش8، آبان 1327.

تصویر شاخص: یحیی آرین پور، از صبا تا نیما، ج ۱، ص ۱۱۳.

  1. نگاه کنید به: محجوب، ص 612- 621.[]
  2. براى نمونه نگاه کنید به: آرین‌پور، ج١، ص٨٧؛ میکده، ص٥٩٢-٥٩٤.[]
  3. سروش اصفهانی،، ج1، ص 162، قصیدۀ ٩٤، بیت ٢٨٢1، مقدمۀ همایی، ص٢.[]
  4. وفا زواره ای ، ص١٩٩.[]
  5. سروش اصفهانی،، ج1، مقدمۀ همایی، ص٢.[]
  6. همان، ج1، قصیدۀ 94، بیت٢٨٢١ و ٢٨٢٢.[]
  7. همان، ج1، قصیدۀ 94، بیت ٢٨١٩، مقدمۀ همایی، ص 83-84، پانویس، به نقل از اعتضادالسلطنه، روزنامۀ ملتی؛ شعری اصفهانی، ص٢٠٢.[]
  8. وفا زواره ای، ص١٩٩.[]
  9. همانجا.[]
  10. شعری اصفهانی، ص٢٠٢-٢٠٣؛ محجوب، ص٦١٣.[]
  11. وفا زواره ای، ص٢٠٤؛ شعری اصفهانی، ص٢٠٣.[]
  12. روزگاری حجره‌های طبقۀ دوم دو شبستان شرقی و غربی مسجد سید مدرسه بوده است. احتمالا مراد او از مدرسۀ سید همین بخش از مسجد است.[]
  13. شعری اصفهانی، ص٢٠٣.[]
  14. وفا زواره ای، ص٢٠٤.[]
  15. همانجا.[]
  16. خیام‌پور، ج1، ص٤٥٠؛ همایى، 1375ش، ص١٣٨-١٣٩.[]
  17. آریانا دائرة المعارف، ذیل «سروش».[]
  18. شعری اصفهانی، ص٢٠٣.[]
  19. وفا زواره ای، ص٢٠٦.[]
  20. همانجا.[]
  21. سروش اصفهانی، ج1، قصیدۀ ٩٤، بیت ٢٨١٥-٢٨١٦.[]
  22. همان، مقدمۀ همایی، ص٧.[]
  23. محجوب، ص٦١٣-٦١٧.[]
  24. مقایسه کنید با: کزّازى، ص٢٦٩؛ آرین‌پور، ج١، ص٨٦: ٢٩ سالگى، که خبطى فاحش است.[]
  25. سروش اصفهانی،، ج1، مقدمۀ همایی، ص10؛ هدایت، ج2، بخش 1، ص٤٠٧؛ مقایسه کنید با: میکده، ص٥٩٦-٥٩٧.[]
  26. معلم حبیب‌آبادى، ج٣، ص٧٥٧.[]
  27. شعری اصفهانی، ١٥٠ بیت؛ در دیوان ١١٠ بیت.[]
  28. با مطلع: به توفیق یزدان و تأیید اختر/ به اقبال شاهنشه داد گستر، سروش اصفهانی، ج1، ص208، قصیدۀ ١١٩.[]
  29. محجوب، ص616، بی ذکر منبع و با تعبیر «گویند».[]
  30. شعری اصفهانی، ص٢٠٦.[]
  31. سروش اصفهانی، ج1، ص496، مقدمۀ همایی، ص12-13، به نقل از مرآت‌البلدان و منتظم ناصرى.[]
  32. قزوینی، 1327ش، ص١٠٢-١٠٣.[]
  33. شعری اصفهانی، ص٢٠٦؛ اعتمادالسلطنه، ج2، ص1242.[]
  34. سروش اصفهانی، ج1،مقدمۀ همایی، ص٣٥.[]
  35. قاآنى، مقدمۀ محجوب، ص‌هفت.[]
  36. سروش اصفهانی، ج1،مقدمۀ همایی، ص٨١.[]
  37. جابرى انصارى، ص٢٧٦؛ محجوب، ص٦١٥.[]
  38. سروش اصفهانی، ج1،مقدمۀ همایی،  ص٣٤.[]
  39. همان، ج1، مقدمۀ همایی، ص٧٩-80، مقدمۀ محجوب، ص196.[]
  40. نگاه کنید به: بخش آثار[]
  41. سروش اصفهانی، ج1، قصیدۀ ١، ٣، ٤، ١٠، ١٦، ١٨، ٤٤، ٤٨، ٧٥.[]
  42. همان، ج1، قصیدۀ ٤١ ، ١٤٧ ، ١٦١، ٢٧٤ ، ٢٨١ ، ٢٨٥.[]
  43. همان، ج1، قصیدۀ ٢٢٣.[]
  44. همان، ج1، قصیدۀ90، ١٢٤، ١٢٦.[]
  45. همان،ج2، فهرست اعلام؛ نیزنگاه کنید به: بخش آثار.[]
  46. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایی، ص٣٩.[]
  47. همان، ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٠١.[]
  48. همان، ج1، قصیدۀ ٢٨٠، در موعظه و مدح رسول اکرم (ص).[]
  49. همان، ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٠١-١٠٢.[]
  50. همان،ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٠١؛ نیز نگاه کنید به: محجوب، ص٦١٨.[]
  51. میکده، ص٥٩٩.[]
  52. نگاه کنید به: بخش آثار.[]
  53. سروش اصفهانی، ج1،مقدمۀ همایی، ص23، به نقل از مشتری.[]
  54. همان،ج1، مقدمۀ همایی، ص ٦٨، پانویس 2، به نقل از تاریخ اصفهان.[]
  55. نگاه کنید به: ادامۀ مقاله.[]
  56. محجوب، ص٦١٧-٦٢١؛ سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٤٤-١٤٥.[]
  57. نگاه کنید به: سروش اصفهانی، ج1،مقدمۀ همایی، ص41.[]
  58. شعری اصفهانی، ص٢٠٢-٢٠٤.[]
  59. نگاه کنید به: سروش اصفهانی، ج1،مقدمۀ همایی، ص٤٢.[]
  60. همان، ج1،مقدمۀ همایی، ص٤١-٤٣، مقدمۀ محجوب، ص٩٣-٩٨.[]
  61. نگاه کنید به: همان، ج1،مقدمۀ همایی، ص٣٥، ٧١-٧٦.[]
  62. نگاه کنید به: همان، ج1،مقدمۀ همایی ، ص٧١، به نقل از تذکرۀ انجمن خاقان، مجمع الفصحا، طرایق الحقایق.[]
  63. همان،ج1، مقدمۀ همایی، ص٤٢-43، به نقل از مجمع‌الفصحا، تذکرۀ انجمن خاقان.[]
  64. بهار، ج٣، ص٣٤8؛ قزوینى، 1363ش، ج٨، ص١٩١.[]
  65. هدایت، ج2، بخش1، ص٤٠٧؛ سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایى، ص٤٣-٤٤.[]
  66. میکده، مقدمۀ نفیسی، ص٥٩٠؛ صفا،1324ش، ص٣٦٣.[]
  67. صفا، 1340ش، ج٣، ص٢٢٠.[]
  68. برای نمونه نگاه کنید به: بروگش، ج٢، ص٦٢٢.[]
  69. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایی، ص٤٣-٤٤، مقایسه کنید با: مقدمۀ محجوب، ص٩٣-١٠٠، ١٤٤-١٥٤.[]
  70. براى اطلاع از تفاوت تلفظ این دو یاء و نیز واو معروف و مجهول نگاه کنید به: قریب و همکاران، ص١٣.[]
  71. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایی، ص٤٩-٦٤.[]
  72. دیوان بیگی، ج١، ص٧٧١.[]
  73. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٥٨-١٩٥؛ محجوب، ص٦١٢.[]
  74. نگاه کنید به: بخش آثار.[]
  75. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ محجوب ، ص١٥٨-١٦٠.[]
  76. همان، ج1،  ص٥١٩-٥٢٠.[]
  77. نگاه کنید به: بخش آثار.[]
  78. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ محجوب ، ص١٨٥؛ صفا، 1324ش، ص٣٦٥.[]
  79. سروش اصفهانی، ج1 ، مقدمۀ همایی، ص59.[]
  80. همان، ج1، ص٧٦.[]
  81. همان، ج1، ص٧٧.[]
  82. همان، ج1، مقدمۀ همایی، ص٥٩، مقدمۀ محجوب، ص١٧١-١٧٥.[]
  83. محجوب، ص٦١٢.[]
  84. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایی، ص٨٠-٨٦.[]
  85. افشار، ص٥٨.[]
  86. آرین‌پور، ج١، ص٨٧-٨٨؛ سروش اصفهانی، ج1، ص٢٨٣، ٣٢١.[]
  87. فسائى، ج١، ص٨٢١؛ ؛ سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایی ، ص٣٦، پانویس1، به نقل از فرهادمیرزا، زنبیل، ص٦٦.[]
  88. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایی، ص٢٠-٢٣، مقدمۀ محجوب، ص١٧٦-١٧٨.[]
  89. همایی، 1327ش، ص٣٥١؛ سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایی، ص٢٠.[]
  90. سروش اصفهانی، ج٢، ص٧٣٣.[]
  91. همان، ج٢، ص٧٧٢.[]
  92. نگاه کنید به: سطور بعد.[]
  93. شعری اصفهانی، ص٢٠٥.[]
  94. سروش اصفهانی ، ج٢، ص٨٣٧.[]
  95. نگاه کنید به: سطور بعد.[]
  96. همایى و محجوب، همه‌جا: اردیبهشت؛ اما صفا، 1340ش، ج٣، ص٢٢٠ ؛ همو، 1324ش، ص٣٦٢؛ آرین‌پور، ج١، ص٨٧: اردیبهشت‌نامه.[]
  97. سروش اصفهانی، ج2، ص٨٣٨.[]
  98. همان، ج2، ص١١٤٥.[]
  99. قصص:٣٢.[]
  100. سروش اصفهانی، ج2، ص٨٣٧-٨٣٨.[]
  101. همان، ج٢، ص٨٣٩، ١٢٦٧.[]
  102. همان، ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٨٧-١٩٢.[]
  103. همان، ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٨٧.[]
  104. همان، ج1، مقدمۀ محجوب، ص١٩٤.[]
  105. همان، ج1، مقدمۀ همایی، ص١٩.[]
  106. قزوینى، 1327ش، ص١٠٢-١٠٣.[]
  107. صفا، 1340ش، ج٣، ص٢٢١.[]
  108. سروش اصفهانی، ج1، مقدمۀ همایى، همانجا، مقدمۀ محجوب، ص١٨٥.[]
  109. ازجمله: معین ؛ دایرةالمعارف تشیع؛ دانشنامۀ دانش‌گستر، ذیل مادّه؛ و بیش از پانزده مأخذ دیگر.[]
  110. آقا بزرگ طهرانی، ج9، بخش 2، ص444.[]
  111. هزار و یک شب، ج١، ص لد ـ لو.[]
  112. همان، ج 1، ص٢٢١.[]
شیوه استناد به این مقاله
کپی متن
Alemzade, Hadi. "Surūsh Esfahānī, Mīrzā Muhammad-Ali." isfahanica, https://isfahanica.org/?p=6139. 7 June 2026.

مطالب مرتبط

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  +  76  =  86